تبليغاتX
ggg

ggg

سلام
...
روزها گذشت بی آنکه دریابم چه گذشت و چه پیش آمد در این روز ها
دوستانم تنهایم گذاشتند تا خود در سایه ی شب با درونم به جدال بپردازم
کسانی که دوستشان داشتم با بی تفاوتی از کنارم گذشتند بی آنکه حتی یک بار به درون دردمندم بنگرند
کسی را که وجودش را به تمامی میخواستم در این ظلمت تنهایم گذاشت و تنها قولی که از روح زجردیده ام گرفت این بود که
مطالعه کنم تا مثل او بازنده ی این مسابقه نباشم
این چه جنونی است که بدان مبتلا گشته ام؟؟؟
تنها یک بار میپرسم چرا محکومم میکنید؟؟؟
چرا؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 8:58  توسط negar  | 

من بر خواهم گشت

سلامی به روی زیبای همه ی شما دوستان گلم

با اینکه امسال کنکور دارم اما شماااا رو فراموش نمیکنم هیچوقت

تا پایان راه با من باشین

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:59  توسط negar  | 

چرا؟؟؟؟

بدترین خاطره ی عمرم
دیالیز
امروز از طرف مدرسه رفتیم دیالیز
شاید بدترین لحظه ی عمرم بود وقتی چشمای محتاج به گریه و آرامش و گریه ی فروخورده رو صورت دردمندشون میدیدم
یهو دلم گرفت وقتی دیدم واسه یه دیالیز یه انسان حدودا 4 ساعت وقت میبره و تازه تعداد دستگاه به علت گرانی و وارد شدن از کشور آلمان
و تعداد نوبت دیالیز اینقدر کمه
آره دلم گرفت گرفت وقتی تو چشمای پسری 24 دیالیزی نگاه کردم
چون چیزی غیر گریه و درد وحشتناک این مشکل ندیدم
تو این چشما غم بود و نبود
وقتی دبیر زیست ما ازش پرسید خوبی پسرم؟
یهو چشاش پر اشک شد ...
قلبم فشرده شد وقتی دیدم  جز  یه شاخه گل و یه آبمیوه چیزه دیه ای ندارم که بهشون بدم
 حتی امیدم نداشتم
...
پرستار بخش  یه حرف قشنگ زد:
(سعی نکنید یه تخت جدید اضافه کنید بلکه سعی کنید در این مرکز دیه روزانه 60 نفر وارد نشه ،آره باید فرهنگ سازی کنید...(
اینا تو دلم مونده بود و وقتی به مادرم گفتم آروم گفت حالا ببین ما تو بخش چی کشیدیم
یه خاطره برام گفت
یه روز برای ویزیته مجدده بیمار میره بخش میبینه خانواده ی دختر دست میزنن و شیرینی میدن و میگن  خانوم دکتر ُ آقادکتر میگه حالش خوب میشه
مامانم یه نگاه به برگه ی شرح حال میندازه و میبینه دختر جوون تا 1 ماه دیه بیشتر زنده نی
دیه دلش نیومد بگه این دیه رفتنیه
...
چرا و چرا ؟؟؟
یکی جوابمو بده که واقعا چرااااااااااااااااااااااااا؟
با تشکر
شیوا عاصمی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 20:11  توسط negar  | 

نشان

نشان سرخ دلیری
استیفن کرین
روزهای جنگ

رفتن پرافتخار ولی دردناک
داشتن استقلال با پرچمی خون آود
مرگ دلخراش دوستان
رنج و روزهای سخت جنگ
جوانی که تنها به خاطر حس افتخار دیگران راهی جنگی پرخطر میشود و در ابتدا میکوشد به نوعی خودش را از این زندان سخت نجات دهد

اما زمانیکه فداکاری دوستانش را در زمینه های مختلف میبیند قسم عشق به وطن باد میکند و پرچمدار آزادی است
متاسفانه این کتاب بسیار سانسور ادبی گشته و دارای جذابیت های اصلی کتاب نیست
ولی اگر به دنبال احساسات شورانگیز ملی هستین کتاب کرین سیراب کننده ی شما در این زمینه است
خیلی غرور آفرینه
با تشکر
شیواعاصمی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 17:53  توسط negar  | 

شبح اپرای پاریس

 به خدا
شبح اپرای پاریس
!!!
سوزان کی
مترجم:یادم نی
کتابی در زمینه ی مسائل تاریخی از زبان زنی تاریخدان انگلیسی توسط شخصیت اول آن فردی دارای نقص جسمی است
نوزادی که دارای نقص جسمی است و تنها به دلیل چهره ی غیر انسانیش همه حتی مادرش از او فرار میکنند
این فرد پس از گذشتن از کشور های مختلف همچون ایران و ... به پاریس میرود و با هزیته ی خود ساختمان اپرای پاریس میسازد
اریک با ماسک فلزی در این دنیا بسیار مشهور گشته
ومتن انگلیسی اصل کتاب بسار جذاب است
البته متن اصلی با کتاب این خانم تاریخدان تفاوت دارد و ادامه ی آن است
که نویسنده ای بسیار مشهور این کتاب را نوشته که هر چی میگردم کتابشو پیدا نمیکنم
(احتملا مامانم باز کتابای منو بذل و بخشش کرده به این و اون...(
حتما این کتابو بخونید
جدا جذابه
صفت های وحشی گری انسان ها به خوبی نمایان است

با تشکر
شیوا عاصمی
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:47  توسط negar  |